احوالات این روزای پسر عسلی

پسر گلم سلام عزیز دلم سلام
پسرکم میدونم که خوبی و خوشی و خدا رو شکر همه چیز بر وفق مرادت می گذره و هر روز صبح که بیدار میشی میری خونه ی مامانی تا غروب که من از سرکار برگردم و بیام دنبال شما تازه اون موقع هم با کلی ناز باید ببرمت خونه
این روزا خیلی خیلی بیشتر از قبل شیرین زبون تر شدی و هر روز جات رو بیشتر تو دل همه باز می کنی
چند مدت پیش بود که رفته بودیم برای نی نی خاله رویا خرید کنیم میگفتی مامانی بسه دیگه چرا اینقدر واسه نی نی خاله رویا می خری ......
داشتیم می رفتیم خرید می گفتی فقط یه دست لباس بخریدا باشه ....
رختخواباش رو برداشته بودی روشون می خوابیدی و می گفتی اینا ماله منه ..... کوچولوه که .............
چند مدت هم یکی از جورابات رو با خوت آورده بودی و می گفتی خاله رویا این م ال نی نی تواااااااااااا

هفته قبل هم که مامانی و بابایی رفته بودن شمال برای مراسم ختم یکی از اقوام ما هم رفتیم پارک با خاله رویا و عمو مظفر و خاله سعیده و عمو یوسف یا به قول خودت عمو همکار جای مامانی و بابایی خیلی خالی بود خلاصه اول به بازی گذشت و گل پسری با همه یه جورایی بازی کرد و هر کی به نوبه ی خودش و گل پسری تا می تونست دوید و دوید و دوید دیگه آخر شب حسابی خسته شده بود و تا قدم برمی داشت می افتاد و حسابی هم از زور خستگی گریه کردو ما هم وسایل رو جمع کردیم اومدیم خونه تا آقا پسر قند عسل استراحت کنه. (عکساش رو برات حتما تو یه پست دیگه می ذارم فعلا وقت نکردم از دوربین بریزم تو کامپیوتر)


احوالات این روزای پسر عسلی
